«من که چیزی نگفتم، چرا اینقدر داد می زنی، اصلا من و احترام مادر بودنم را بگذار کنار، به خودت رحم کن، هیچ کس جرات ندارد با تو همکلام شود که مبادا عصبانی شوی. این رفتار برایت دردسرساز می شود، فکر کردی همه پدر و مادر می شوند که صبوری کنند، معلم و استاد و رئیس که مثل ما این همه داد و هوارت را تحمل نمی کند، حالا می بینی...»

مادر همین طور که این حرف ها را می زد اشک هایش سرازیر شد. حمید با دیدن اشک های مادرش برافروخته تر شد و این بار به جای داد زدن، کیفش را برداشت و با عصبانیت از خانه خارج شد و چنان در را به هم کوبید که چاردیواری خانه لرزید.